آن روز ها تمام شد و من سوار ماشين به سمت خانه
ساعت حدود 2 يا 3 ظهر بود وسط گرماي شديد آفتاب در طغيان، که ديديم ماشين کم کم ايستاد يک ترافيک شديد چند صد متري جلو و عقب شايد در آن گرماي غير قابل تحمل حدود 40 دقيقه اي در گرماي ماشين بدون حرکت نشستيم که بعد 20 يا 30 دقيقه راننده کولرش را روشن کرد اما با آن درجه کم جواب نميداد!
خيلي دوست داشتم آن لحظه بدانم دليل اين توقف مطلق در اين موقع چيست؟
حرکت که کرديم ديديم جلوتر وسط خيابان يک جرثقيل يک پل هوايي عابر پياده را در هوا معلق نگاه داشته! و گويا قصد نصب آن را دارد!
با تعجب همراه با عصبانيت نگاه مي کردم و با خودم فکر مي کردم که نمي شد اين کار را شب يا صبح زود انجام دهند؟!
بعد سوار ماشين ديگري شدم که راننده اش يک پيرمرد با عينک دودي بود اولش اصلا به چهره اش دقت نکردم
چون معمولا ذهنم آنقدر اشغال ميزند که آدمهايي که از اطرافم مي گذرند را هم نمي بينم!و لي بعد از مدتي که طول کشيد پير مرد خودش (به زبان گيلکي) شروع به حرف زدن کرد يادم نيست از کجا شروع کرد مي گفت اين همه سال گذشت اتفاقي نيافتاد حالا گرفتار شديم از روي کنجکاوي نگاهي کرديم و او هم به من که کنارش در صندلي جلو نشسته بودم نگاه کرد و ادامه داد دوران جوانيم عکس 20-30تا دختر داشتم ولي هيچوقت عاشق نشدم ولي حالا بعد اين همه سال گرفتار شدم و ادامه داد که اين فرمون کثيفه!
من هم که اين مسائل روانشناختي برام جالب بود پرسيدم مسافر بود؟
او هم که انگار دنبال يک همصحبت مي گشت و انگار منتظر حرفي از من بود گفت آره
اونو خواهرش و مادرش (و فکر مي کنم خواهر شوهرش) (دقيقا يادم نيست چه کساني را نام برد ولي همه شون زن بودند)
نشسته بودند عقب که من با يک نگاه!! عاشق شدم
حالا که چند تا دخترم رو شوهر دادم پسرم و نميدونم زن دادم و زن و بچه دارم......
و من تو دلم به اين فکر مي کردم اين هم يکي از همونهايي که با غريضه حيواني زن گرفته و بچه دار شده و زندگي کرده بدون اينکه هيچ ايدئولوژي خاصي داشته باشه يا درکي از ازدواج داشته باشه از طرفي مي گفتم حق شونه(خودش و زنش) و از طرفي به اين فکر مي کردم که اونها بي تقصيرن آدمهاي بي سوادي که حتي اگه بخوان هم نمي تونن به اين چيزا فکر کنند..
گفت اون مي خواست گواهينامه بگيره من هم به بهونه اينکه ميتونم کمکش کنم واسش گواهينامه بگيرم رابطه مون شروع شد با هيجان خاصي مي گفت يک دل دادن و قلوه گرفتن همانا و صد دل عاشق هم شدن همانا
(از همون اولش فهميدم ممکنه با زنش مشکلي داشته باشه يا زنش نتونه به اندازه کافي بهش برسه!) که بعدا خودش گفت آره زنم مدتي مريضه و ...
و از طرفي هم آن زنه شوهرش معتاد بود و اذيتش مي کرد و اين مسائل تکراري..
پير مرد در حين رانندگي از پيشت شيشه عينکش من رو نگاه مي کرد و با آب و تاب خاصي آن را برايم تعريف مي کرد
و من که گهگاهي ميان حرفهايش بعضي حرفهايش را رد مي کردم و او گاهي سعي مي کرد نظرم را بپرسد مانند يک نوجوان که از من کوچکتر است (در حالي که از پدر هم بزرگتر بود) و او مرتب مي گفت که طرف عاشق و ديوانه اش است و من اين را رد مي کردم و او سعي مي کرد که مرا قانع کند که بله اينبار او عاشق من است مي گفت جايي در گيلان نيست که با او نرفته باشم جاهايي که حتي با زنم هم نرفتم!
من دلم به حال زنش مي سوخت که بعد اين همه سال.. اما شايد او هم بي تقصير نباشد و اينکه آنها مي توانستند با آن شرايط همه جا را با معشوقشان سير کنند و فرزندانشان با هزار استرس هم جرات چنين کاري را نکنند!!
و البته اين هم مي تواند نوعي عدالت باشد.
وقتي رسيديم کنار خيابان نگه داشت که حالا فقط من تنها مسافرش بودم و در آن لحظات آخر سعي کرد با گفتن اينکه "من حتي امتحانش کردم و يکي از دوستانم کنار من بهش زنگ زد و او به نحو بدي جوابش را داد.." به من اثبات کند که او عاشقش است و من از ماشينش پياده شدم..
و يک نخ کنت سيلور آتش کرديم و دبرو تو فکر که رفتي..
و پير مرد فکر مي کرد از اين راههاي پيش و پا افتاده مي توان عشق کسي را اثبات کرد يا اينکه بارها با هم به بدترين نحو حرف زده اند و تمام کرده اند و فردايش دوباره انگار که نه انگار.. و دوباره همان دو مرغ عشق بودند..
پير مرد هنوز هم تعبير درستي از عشق نداشت فکر مي کرد حالا که بر خلاف شوهر قبلي زن اين همه به او اهميت مي دهد به او به تفريح مي رود و او شيفته اين موقعيت جديد شده يعني عاشقش است...
پير مرد هنوز نمي فهميد که پس تکليف آن که درخانه نشسته و تمام اين سالها در کنارش بوده چه مي شود..؟
پير مرد در پشت سرم در همين حال و هوا کلاج و دنده و گاز و آرام حرکت کرد و من سيگاري روشن بر لب مي رفتم و ديگر نديدمش
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر