سلام

به کلبه من خوش آمدی

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

هوای تخمی
گرمای تخمی
شانس های تخمی
آرزو های تخمی
اخبار تخمی
شبکه های تخمی
خیابانهای تخمی
ماشینهای تخمی
هواپیماهای تخمی
مسئولین تخمی
شعارهای تخمی
رئیس جیم تخمی
امام چهاردهم تخمی
و خیلی تخم های دیگر

گاهی فکر می کنم نویسنده سرنوشت آمده روی کشورم تخم گذاشته!

۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

یه خاطره دیگه روی بقیه

بلاخره سفر يه هفته اي به چالوس تموم شد و بعد از ديدن چند تا از دوستان دانشگاه و مرور خاطرات و اضافه شدن اين يک هفته به اونها + مقداري آدم شناسي کمي به تجربيات گذشته اضافه شد و بيشتر به اين جمله که بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي اعتقاد پيدا کردم
با هر سفر پخته تر ميشي و اون موقع بهتر ميتوني آدمها رو بشناسي و در قبالشون تصميم گيري هاي بهتري داشته باشي
اما گاهي اين آدم شناسي ها باعث ميشه دور خودت و دنيا يک ديوار بکشي و بشيني تو همون اتاق و دور همه چيز و همه کس خط بکشي.
مثلا جالبه ميبيني کسي رو که به زور دعوتش مي کردي و مي برديش خونه دانشجويي ت و ميذاشتي خوش باشه حالا زورش مياد حتي ازت يه دعوت بکنه!
ولي از طرفي دوستاي سابق (هم خونه) در زاويه مقابل جا مي گيرند(که يکي از شانس هام تو زندگي آشنايي با اونهاست)

و روز به روز به اين قضيه بيشتر پي مي بري که آدمها موجودات پيچيده اي هستند و هيچ وقت نميشه روشون حسابي باز کرد!!
گذشته از اينها عبور از خيابونها و کوچه ها که بيشتر از 2سال از اونها خاطراتي تلخ و شور و شيرين داشتي که هر کدوم تو رو ياد کسايي مي انداخت که اون لحظه ديگه اونجا نبودند
يکي ديگه از اتفاقات جالب اين بود که ما نزديک غروب بود و ما پلاژ نوشهر بوديم اونقدر شلوغ بود که انگار ملت براي 13 بدر اومده بودند
بلندگوي کنار ميدون روضه ومصيبت مي خوند براي وفات آغا امام سيزدهم و ملت همه شاد و در حال تفريح و صداي پخش بعضي از ماشينها که باعث شده بود اون صداي بلندگو در ميون اون همه اصوات گم باشه!
مهتي (مهدي) مي پرسيد مگه امروز روز وفاته؟
پس چرا اينجا اينطوريه؟
گفتم خب رحل دِيهrehlat day)!!
گفت بابا تو هم که مثل آدم جواب نميدي
جدي امروزه
گفتم فکر کنم
ميگفت خب من نميفهمم پس چرا اينجا اينقدر شلوغه
گفتم خب يه سري با کاروان ميرن تهران پارتي ميگيرن
يه سري ميان اين جور جاها!!

چند ماه بود که هوس کرده بودم تا صبح بشينم با بچه ها موزيک گوش کنيم و سيگار دود کنيم و گاهي بحث!
آخرين روز که قرار بود برگرديم مهتي گفت اي بابا يه هفته شد؟!
آره يه هفته مثل باد گذشت
ادامه داره