سلام

به کلبه من خوش آمدی

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

رد..

نمیخواهم گم شوم در میان رد پای خاطرات گذشته ام..

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

وقتی بزرگ می شدم!

از روزهاي اول کودکي چيزي يادم نمي آيد
شايد اينطور بهتر باشد چون مي گويند انسانها در همان ابتداي تولدشان صحنه مرگشان را مي بينند
ولي بعد ها به علت عارضه فراموشي وقتي بزرگ مي شوند ان اتفاق را فراموش مي کنند
شايد اگر يادم مي ماند خودم آن را جلوتر مي انداختم!!
از اولين خاطراتم چهره مادر بزرگي را بياد دارم که دربين نوه هايش مرا از همه بيشتر دوست داشت.
رابطه من و او خيلي دوستانه بود انگار او تنها کسي بود که من را از ته دل دوست داشت در آن يک سال اول زندگيم ما در کنار مادر بزرگ زندگي مي کرديم چون آن موقع ها گاهي، مدتهـــــــــــــــا طول مي کشيد و پدر در جبهه!بود
آن روزها من که هنوز راه رفتن بلد نبودم مادربزرگ مرا به کول خود مي بست(آن روزها نمي دانستم بعدها قرار است دنيا سوار من شود)و مشغول رسيدن به باغ و باغچه اش ميشد.
بعدها جنگ! تمام شد و ما از خانه مادربزرگ رفتيم و براي اولين بار از او جدا شدم انگار او مادر دومم بود که گاهي حتي دلسوزتر!
با اينکه به دلم ياد داده ام براي چيزي دلتنگي نکند ولي هنوز دلم براي خيلي چيزها تنگ ميشود
آن فيل قرمز چرخداري که خانه مادر بزرگ داشتم و رويش سوار ميشدم آن اردگ پلاستيکي که ديگر حتي رنگش يادم نيست شايد سياه بود شايد سبز!(فاک به اين زمان)
يکي از همان روزهايي که رفته بوديم خانه اش بهش قول داده بودم که بزرگتر شدم بروم کنارش زندگي کنم اين را هنوز خوب يادم هست، اما نگذاشت، نشد، (فاک) لعنتي مهلت نداد وقتي کاري مي کردم که پدر از دستم عصباني ميشد چشمهايم به دنبال يک حضور گرم مي گشت بزرگترين پناهگاه من پشت مادر بزرگ بود جايي که به نوعي محل امن و امپراطوري من بود هر غلطي که کرده بودم مي توانستم آن پشت سنگر بگيرم پدر خوب معني اين مکان را مي دانست!
اما يک روز دست روزگار که مدتها پيش امپراطوري بزرگ ايرانيان را در هم نورديده بود باعث فرو ريختن امپراطوري کوچک من شد!
و غم دنيا را بر دلم نشاند 3سال بيشتر نداشتم که او تنها رفت و اولين بار طولاني ترين گريه ام را رقم زد، روزي که من هنوز درک درستي از مرگ نداشتم و گنگ در خاک رفتن چيزي بودم که آنطور که فهميدم جسد بي جان مادر بزرگم بود همان که ديگر نميشد بهش تکيه کرد و همان که من نتوانستم قولم را به او ادا کنم، پدر در کنارم گريه مي کرد در گوشه اي روي پاهايش نشسته بود و من که انگار ضربه اي بر سرم خورده باشد نمي توانستم شرايط پيرامونم را درک کنم که انگار منتظر جرقه اي بودم وقتي پدر جرقه را نواخت آنچنان گريه اي سر دادم که آغوش او هم ديگر جوابگويم نبود يک آغوش مي خواستم همان که پناهم ميداد
و من بعدها بيشتر جاي خاليش را حس مي کردم پدر ميگفت مادربزرگ به او گفته بود پسر اگر دستت به اين بچه بخوره حلالت نمي کنم و من سالها بعد به عمق محبتش مي رسيدم.
بعدها وارد مهد کودک شدم روزهاي خاطره انگيزي بود تورج، سمانه، ماريا.... تورج هنوز در تاروپود خاطرم هست يکي از اولين دوستانم بود سر کلاس زبان مهدکودک!
آنجا يادمه حدود 2 يا 3تا کلاس جداگانه داشت و تورج هم کلاسم نبود و گاهي سمانه و ماريا هر کدام دوست داشتند من کنار آنها بنشينم که حالا نمي دانم يا ازدواج کرده اند يا مانند بقيه همسانان خود گرگي درنده شدند! کاش همان کوک سابق باشند.. (مهد کودک گلها یادش بخیر، که الان ازش خبری نیست)
در همان ابتداي ثبت نام يک دفتر از ما مي خواستند اندازه دفتر نمره هاي سابق بعد همه کار دستي هاي کاغذي يا نقاشي ها را درونش مي چسباندند و گزارش کارها را درون آن ثبت مي کردند هنوز هم دارمش (اگه حالي بود اسکن مي کنيم ميگذارمش)
گاهي خاطرات نگه داشتني هستند!
از همان سالهاي ابتدايي از رياضي و محاسبات متنفر بودم بياد دارم جدول ضرب رو در کلاس چهارم آنهم به خاطر اينکه قبل از يادگيري آن معلم اجازه بازي(فوتبال) نميداد! بلاخره ياد گرفتم.
اما در کل مدرسه در نقاشي فقط يک نفر رقيبم بود آن هم فقط در کلاس اول که بعدها با رفتنش کسي روي دست من نبود..
يکي از همان روزها سر يکي از کلاسها معلم گفت هرکس امروز اين ديکته را بيست بگيرد جايزه دارد! ما هم خدا خدا کنان نوشتيم و بلاخره اسممان در ميان يکي از آن اسامي در آمد معلم مارا فرا خواند و گفت برويد پشت در بايستيد.
بعد رفت با ناظم برگشت! ما هم که از ديدن آن ناظم با موهاي فر هميشه حالمان به احوالمان برخورد مي کرد دچار استرس شديدم ناظم گفت باز که پشت دري هان چيه باز شلوغ کردي؟ معلم با خنده قضيه را گفت بعد ناظم لاشعور! گفت چي؟ يعني اينم؟(يک چيز تو اين مايه ها که دقيقا ياد نيست چه بغور کرد)
مردک تعجب کرده بود!
بعد مجبور شد برود جايزه مان را که يک مداد بود! را بياورد(از همان مداد ژاپني ها که چوبش چيزي شبيه پلاستيک بود وخوب تراش ميخورد) برايمان آورد ما هم خوشحال از اينکه روي ناظم مان هم کم شده به کلاس برگشتيم.
چند سال بعد کلاس سوم يا چهارم بودم که سر کلاس نقاشي وقتي نقاشي را نشان معلم داديم قبول نمي کرد که آن را خودم کشيده ام و مي گفت حتما از رو کشيده اي و قسم دوستان و هم ميزيها يمان را هم قبول نمي کرد(معتقد بود به دم روباه و شهادتش ..!) و فرستادمان تا ارژنگي را که از روي آن کشيده ايم بياوريم تا مطابقت دهد،
ما هم خوش خوشان و از خود مطمئن رفتيم و آورديم و در کمال نا باوري ديديم معلم مطمئن تر از قبل مي گويد بيا ديدي!
نگاه کرديم ديديم چند ميلي اختلاف دارد! و نمره 16 يا 17 را پاي دفترمان ثبت کرد و ما باز هاج و واج و تعجب که چراااا؟!
آن وقتها هنوز معناي عدالت را نمي دانستيم و اين اتفاقي بود که بعدها هم تکرار شد..
آن هم سر کلاس اول راهنمايي که معلم هنر!! جداگانه داشتيم و طراحي را که با مداد طراحي در خانه پس از ساعتها وقت گذاشتن و بازي نکردن کشيده بوديم و سر کلاش نشانش داديم و انتظار تشويق (يا حداقل لبخندي)داشتيم پس از ديدن با تعجب گفت اينو خودت کشيدي؟
و جواب مثبت مان همراه با اين شد که در هنگام درس دادن من مجبود به کشيدن دوباره به عنوان نمونه شدم!
معلم درس را شروع کرد و من هم براي اثبات خودم و رو کم کني شروع به کشيدن کردم و حداقل اينبار انتظار تشويق!
بعد از 30 تا چهل دقيقه کارمان تمام شد و به معلم!! نشان داديم و او با بله و سر تکان دادني جوابمان را داد و يک خطي پاي آن کشيد و آب پاکي را بر دستانمان ريخت
سالهاي بعد هم همينطور گذشت اما هيچکدام از معلمان هنر! هم نتوانستند درکمان کنند و ما هم کم کم بي انگيزه شديم و اين کار را رها کرديم(در طول اين سالها همکلاسي ها هميشه از ما تعريف مي کردند و از ما مي خواستند نقاشيهايشان را بکشيم)

هميشه روياهاي بزرگي در سر داشتيم، کوچک که بوديم دوست داشتيم خلبان شوديم اين هم سندش:

اما چند سالي که بزرگتر شديم مي گفتيم مي خواهيم دکتر شويم جراح قلب.. و بعد ها اين را هم فراموش کرديم بزرگتر که شديم دوست داشتيم آدم مهمي شويم يا حداقل مشهور شويم فکر مي کرديم مهم شدن کار آساني ست و يک روز به اين آرزويمان مي رسيم بيش از دو دهه از زندگيمان گذشت و حالا مي فهميم آدم هاي مشهور هم مي توانند آدم هاي ابلحي باشند و تعداد بيشترشان مانند بقيه آدم ها هستند وقدرت درک زيادي ندارند!
وارد دبيرستان که شديم در شلوغترين کلاس مدرسه(از بين ده کلاس اول) ما روي شلوغ ترين ميز مي نشستيم
کلاس آن موقع ها بدون ما صفا نداشت هنوز هم مي خنديم، معلم رياضي که با ما و هم ميزي هايمان لج کرده بود و هر وقت وارد کلاس ميشد مي گفت هي شما سه نفر بيرون...
آن روزها که ليزر تازه وارد بازار شده بود معلم رياضي کچل بود!، و سري صيقلي داشت و ما هزار شور درسر..
وقتي سر کلاس ليزرمان به سرش ميخورد نورش روي ديوار پخش مي شد و بچه ها زير لب مي خنديدند و معلم بيچاره تا سرش بالا مي آمد همه ساکت مي شدند و او نمي فهميد که در شهر (کلاس) چه خبر است!، مثل هميشه او نمي فهميد که شايد من از رياضي متنفر باشم اصلا اهل حساب و کتاب نبودم شايد چون دوست داشتم دنيا را آنطور که مي خواهم ببينم و داشته باشمش، و رياضي يعني قواعد مقررات!
هنوز هم همينطورم دوست دارم هر وقت خوابم گرفت بخوابم شايد 4 صبح و هروقت خواستم بيدار شوم...
و حالا کم کم بزرگ شديم و بعد از طي دوره اي افسردگي(واگيري!) که گويا ويروسش در ما رخنه کرده بود وارد دانشگاه!(آسايشگاه ديوانگان)شديم (البته بعدها متوجه شديم ما زيادي در دنياي خودمان بوديم و آنجا نه دانشگاه و نه آسايشگاه بلکه جيم! خانه اي بود..!
و آنهايي که در روز از نوادگان زهراي فاطمه! بودند شبها دختران کافه ها و ويلاهاي کنار دريا و ماشينهاي عبوري بودند..!
تا آن موقع گمان مي کرديم که فقط جسن مخالف به بهانه ازدواج روانه دانشگاهها مي شوند(سوءبرداشت نشود ميدانيم که شرايط جامعه دخيل است!) اما بعدها به چشممان ديديم که عکس اين قضيه هم مي تواند صادق باشد!(ولي خب به نسبت خيلي ناچيزحدود 1 به6)

۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

گاه من را در خاطراتت بجوشان

من سالها زندگي کرده ام و نفس کشيده ام و سهمي اندوخته از خاطراتي تلخ و شور و شيرين و اکنون بر اثر گرسنگي ها و سيريهاي بسيار طعم بسياريشان از ذهن و دهانم گريخته اند،
به آن مردوک قسم سهمي بيش از اين نداشته و نمي خواهم ، نمي خواهم وقتي از اين گذر بي پايان عبور کردم طعمي دوست نداشتني از خود برجاي گذاشته باشم

ادامه سفر

آن روز ها تمام شد و من سوار ماشين به سمت خانه
ساعت حدود 2 يا 3 ظهر بود وسط گرماي شديد آفتاب در طغيان، که ديديم ماشين کم کم ايستاد يک ترافيک شديد چند صد متري جلو و عقب شايد در آن گرماي غير قابل تحمل حدود 40 دقيقه اي در گرماي ماشين بدون حرکت نشستيم که بعد 20 يا 30 دقيقه راننده کولرش را روشن کرد اما با آن درجه کم جواب نميداد!
خيلي دوست داشتم آن لحظه بدانم دليل اين توقف مطلق در اين موقع چيست؟
حرکت که کرديم ديديم جلوتر وسط خيابان يک جرثقيل يک پل هوايي عابر پياده را در هوا معلق نگاه داشته! و گويا قصد نصب آن را دارد!
با تعجب همراه با عصبانيت نگاه مي کردم و با خودم فکر مي کردم که نمي شد اين کار را شب يا صبح زود انجام دهند؟!
بعد سوار ماشين ديگري شدم که راننده اش يک پيرمرد با عينک دودي بود اولش اصلا به چهره اش دقت نکردم
چون معمولا ذهنم آنقدر اشغال ميزند که آدمهايي که از اطرافم مي گذرند را هم نمي بينم!و لي بعد از مدتي که طول کشيد پير مرد خودش (به زبان گيلکي) شروع به حرف زدن کرد يادم نيست از کجا شروع کرد مي گفت اين همه سال گذشت اتفاقي نيافتاد حالا گرفتار شديم از روي کنجکاوي نگاهي کرديم و او هم به من که کنارش در صندلي جلو نشسته بودم نگاه کرد و ادامه داد دوران جوانيم عکس 20-30تا دختر داشتم ولي هيچوقت عاشق نشدم ولي حالا بعد اين همه سال گرفتار شدم و ادامه داد که اين فرمون کثيفه!
من هم که اين مسائل روانشناختي برام جالب بود پرسيدم مسافر بود؟
او هم که انگار دنبال يک همصحبت مي گشت و انگار منتظر حرفي از من بود گفت آره
اونو خواهرش و مادرش (و فکر مي کنم خواهر شوهرش) (دقيقا يادم نيست چه کساني را نام برد ولي همه شون زن بودند)
نشسته بودند عقب که من با يک نگاه!! عاشق شدم
حالا که چند تا دخترم رو شوهر دادم پسرم و نميدونم زن دادم و زن و بچه دارم......
و من تو دلم به اين فکر مي کردم اين هم يکي از همونهايي که با غريضه حيواني زن گرفته و بچه دار شده و زندگي کرده بدون اينکه هيچ ايدئولوژي خاصي داشته باشه يا درکي از ازدواج داشته باشه از طرفي مي گفتم حق شونه(خودش و زنش) و از طرفي به اين فکر مي کردم که اونها بي تقصيرن آدمهاي بي سوادي که حتي اگه بخوان هم نمي تونن به اين چيزا فکر کنند..
گفت اون مي خواست گواهينامه بگيره من هم به بهونه اينکه ميتونم کمکش کنم واسش گواهينامه بگيرم رابطه مون شروع شد با هيجان خاصي مي گفت يک دل دادن و قلوه گرفتن همانا و صد دل عاشق هم شدن همانا
(از همون اولش فهميدم ممکنه با زنش مشکلي داشته باشه يا زنش نتونه به اندازه کافي بهش برسه!) که بعدا خودش گفت آره زنم مدتي مريضه و ...
و از طرفي هم آن زنه شوهرش معتاد بود و اذيتش مي کرد و اين مسائل تکراري..
پير مرد در حين رانندگي از پيشت شيشه عينکش من رو نگاه مي کرد و با آب و تاب خاصي آن را برايم تعريف مي کرد
و من که گهگاهي ميان حرفهايش بعضي حرفهايش را رد مي کردم و او گاهي سعي مي کرد نظرم را بپرسد مانند يک نوجوان که از من کوچکتر است (در حالي که از پدر هم بزرگتر بود) و او مرتب مي گفت که طرف عاشق و ديوانه اش است و من اين را رد مي کردم و او سعي مي کرد که مرا قانع کند که بله اينبار او عاشق من است مي گفت جايي در گيلان نيست که با او نرفته باشم جاهايي که حتي با زنم هم نرفتم!
من دلم به حال زنش مي سوخت که بعد اين همه سال.. اما شايد او هم بي تقصير نباشد و اينکه آنها مي توانستند با آن شرايط همه جا را با معشوقشان سير کنند و فرزندانشان با هزار استرس هم جرات چنين کاري را نکنند!!
و البته اين هم مي تواند نوعي عدالت باشد.
وقتي رسيديم کنار خيابان نگه داشت که حالا فقط من تنها مسافرش بودم و در آن لحظات آخر سعي کرد با گفتن اينکه "من حتي امتحانش کردم و يکي از دوستانم کنار من بهش زنگ زد و او به نحو بدي جوابش را داد.." به من اثبات کند که او عاشقش است و من از ماشينش پياده شدم..
و يک نخ کنت سيلور آتش کرديم و دبرو تو فکر که رفتي..

و پير مرد فکر مي کرد از اين راههاي پيش و پا افتاده مي توان عشق کسي را اثبات کرد يا اينکه بارها با هم به بدترين نحو حرف زده اند و تمام کرده اند و فردايش دوباره انگار که نه انگار.. و دوباره همان دو مرغ عشق بودند..
پير مرد هنوز هم تعبير درستي از عشق نداشت فکر مي کرد حالا که بر خلاف شوهر قبلي زن اين همه به او اهميت مي دهد به او به تفريح مي رود و او شيفته اين موقعيت جديد شده يعني عاشقش است...
پير مرد هنوز نمي فهميد که پس تکليف آن که درخانه نشسته و تمام اين سالها در کنارش بوده چه مي شود..؟
پير مرد در پشت سرم در همين حال و هوا کلاج و دنده و گاز و آرام حرکت کرد و من سيگاري روشن بر لب مي رفتم و ديگر نديدمش

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

هوای تخمی
گرمای تخمی
شانس های تخمی
آرزو های تخمی
اخبار تخمی
شبکه های تخمی
خیابانهای تخمی
ماشینهای تخمی
هواپیماهای تخمی
مسئولین تخمی
شعارهای تخمی
رئیس جیم تخمی
امام چهاردهم تخمی
و خیلی تخم های دیگر

گاهی فکر می کنم نویسنده سرنوشت آمده روی کشورم تخم گذاشته!

۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

یه خاطره دیگه روی بقیه

بلاخره سفر يه هفته اي به چالوس تموم شد و بعد از ديدن چند تا از دوستان دانشگاه و مرور خاطرات و اضافه شدن اين يک هفته به اونها + مقداري آدم شناسي کمي به تجربيات گذشته اضافه شد و بيشتر به اين جمله که بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي اعتقاد پيدا کردم
با هر سفر پخته تر ميشي و اون موقع بهتر ميتوني آدمها رو بشناسي و در قبالشون تصميم گيري هاي بهتري داشته باشي
اما گاهي اين آدم شناسي ها باعث ميشه دور خودت و دنيا يک ديوار بکشي و بشيني تو همون اتاق و دور همه چيز و همه کس خط بکشي.
مثلا جالبه ميبيني کسي رو که به زور دعوتش مي کردي و مي برديش خونه دانشجويي ت و ميذاشتي خوش باشه حالا زورش مياد حتي ازت يه دعوت بکنه!
ولي از طرفي دوستاي سابق (هم خونه) در زاويه مقابل جا مي گيرند(که يکي از شانس هام تو زندگي آشنايي با اونهاست)

و روز به روز به اين قضيه بيشتر پي مي بري که آدمها موجودات پيچيده اي هستند و هيچ وقت نميشه روشون حسابي باز کرد!!
گذشته از اينها عبور از خيابونها و کوچه ها که بيشتر از 2سال از اونها خاطراتي تلخ و شور و شيرين داشتي که هر کدوم تو رو ياد کسايي مي انداخت که اون لحظه ديگه اونجا نبودند
يکي ديگه از اتفاقات جالب اين بود که ما نزديک غروب بود و ما پلاژ نوشهر بوديم اونقدر شلوغ بود که انگار ملت براي 13 بدر اومده بودند
بلندگوي کنار ميدون روضه ومصيبت مي خوند براي وفات آغا امام سيزدهم و ملت همه شاد و در حال تفريح و صداي پخش بعضي از ماشينها که باعث شده بود اون صداي بلندگو در ميون اون همه اصوات گم باشه!
مهتي (مهدي) مي پرسيد مگه امروز روز وفاته؟
پس چرا اينجا اينطوريه؟
گفتم خب رحل دِيهrehlat day)!!
گفت بابا تو هم که مثل آدم جواب نميدي
جدي امروزه
گفتم فکر کنم
ميگفت خب من نميفهمم پس چرا اينجا اينقدر شلوغه
گفتم خب يه سري با کاروان ميرن تهران پارتي ميگيرن
يه سري ميان اين جور جاها!!

چند ماه بود که هوس کرده بودم تا صبح بشينم با بچه ها موزيک گوش کنيم و سيگار دود کنيم و گاهي بحث!
آخرين روز که قرار بود برگرديم مهتي گفت اي بابا يه هفته شد؟!
آره يه هفته مثل باد گذشت
ادامه داره

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

یک روز از بهار

داشتم با فتوشاپ کار مي کردم که يه دفعه هوس نوشتن به سرم زد؛ اينجا اين روزها هواي بهاري و عطر شکوفه ها همه جا رو برداشته
بعد چند روز بلاخره الان يه اس بهمون رسيد ، از دايي از اروميه
تو اين روزهاي تازه بهاري همه چيز منو به ياد يکي دو سال پيش ميندازه، دوست دارهم اين شبها توي يه زمين چمن روي يه صندلي بشينم يه مالبورو و صداي موزيک (البته بسته به حس اون لحظه) و يه قلم و کاغذ..
نميدونم آب و هواي اونور چجورياست فکر اينکه بخوام يه روز همه چيز رو اينجا رها کنم و برم جايي که تابحال نبودم کمي غريبه
بخصوص براي يه آدم بگي نگي نوستالژيک مثل من.
ولي فکر ميکنم حداقل اونجا يه غم داري اون هم غربته ولي اينجا...
من هم مثل هر آدم ناسيوناليست ديگه اي دوست دارم تو کشور خودم باشم همه چيز رو اينجا داشته باشم ولي چه ميشه کرد، اينجا بيش از هر چيز ديگه اي زندگي در کنار آدمهايي که دينشون مهمتر از حتي انسانيت و کشور ومليت و همينطور بگير برو تا آخره و همه چيزشون بقول خودشون در اسلاميت خلاصه ميشه آزار دهنده است، برام مشکله تو جامعه اي زندگي مي کنم که مردم عقلشون به چشمشونه و چشمشون به تلويزيون و رسانه هاي ح کو.متي! و صد البته اونها هم خوب متوجه اين قضيه هستند و به نحو احسن استفاده (سوءاستفاده) مي کنند.
ملتي که به چند زير نويس تلويزيون ميريزن تو خيابونا و بر عليه هر چيزي که بهشون تفهيم بشه اعتراض مي کنند بدون اينکه حتي يه چند دقيقه بهش فکر کنند، اس. را ءيل ، فتنه گران!! ، بد حجابي، روز قدس، حمايت از ولايت!!!!سناريوي پاره کردن عکس خميني، اعتراضات در عاشورا واقعا چه توجيهي براي اين رفتار و تائيد موارد ذکر شده ميتونه وجود داشته باشه؟
اصلا قصد سي.اسي نوشتن نداشتم ولي خب انگار اين مساله با تار و پود ملت ايران عجين شده، تاريخ ما از ورود اسلام پر از دسيسه و نيرنگ شده و قابل تغيير هم نيست گويا
در طول اين سالها اقشار آگاه جامعه وقتي ديدن که کاري براي اين وضيت به وجود اومده نميشه کرد غالبا درون گرا شده اند و طبيعتا اقشار ناآگاه برون گرا که البته اين قضيه برون گرا بودن اين عده هم دلايل خودش رو داره
بگذريم..

يه ديالوگ از بازيگر مورد علاقه ام آلپاچينو در فيلم 88 دقيقه:
اگه همه يه جور فکر مي کنند من ميگم خلاف اون درسته.